شب بی ستاره |
|
سرد و بی روح شده ام مثل شبهای سرد زمستان مثل همین امشب! سرد و خشک. افکارم اشعارم آرزوهایم داشته هایم و نداشته هایم خشک شده. انگار سرمای زمستان از وجود من منشاء گرفته است. دیگر شور جوانی ندارم. پیر شدم اما نفهمیدم کی!!! مردم اما نفهمیدم چه طور؟! پیری نه در صورت که در سیرتم نفوذ کرده. حافظه ام کند شده مثل چاقو هایم. نمیدانم جوانی و افکارم را کجا جا گذاشته ام؟؟ توی کوچه های تنهایی یا توی پارک های بی کسی... شاید روی همان تابی که هر شب همراه تنهایی های من با هم زندگی را عقب و جلو میکنیم! زندگی ام را به کی سپرده ام؟ نمیدانم! چیزی یادم نیست... از گذشته خاطراتی محو از اکنون سرگردانی و از آینده سیاهی همراه من است. دل خوش به چیزی نیستم! همه جایم درد میکند ذهنم قلبم حافظه ام افکارم خیالاتم و.... درد پیریست دیگر!! دیگر تمام شده ام مثل فیلمهای عکاسی داخل دوربین. تمام عکسهایم تمام شده. باید به عقب برگردم و ظاهر شوم. نمیدانم عکسی زیبا انداخته ام یا نه؟ دیگران تصمیم می گیرند..... +نوشته شده درسه شنبه 8 دی1388ساعت 12:12 توسط شب | ۱۳ آبان روز نشان دادن قدرت ملت سبز به ملت قهوه ای!!! من و تو هستیم که ما میشویم وعده گاه ما: تهران راهپیمایی سبز
+نوشته شده درسه شنبه 12 آبان1388ساعت 12:37 توسط شب | دیروز ۸/۸/۸۸ بود. خیلی دلم میخواست که خاطره انگیز باشه. اما روز بی خودی بود در کل. معلوم نیست که تا۹/۹/۹۹ زنده باشیم اما اگه بودیم دیگه حس و حال خاطره انگیز کردن اون روز رو نداریم چون دیگه۳۵ سالمونه. ولی مطمئنا خیلی زود این ۱۰ سال میگذره. +نوشته شده درشنبه 9 آبان1388ساعت 22:8 توسط شب | آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآااخخخخخخخخخخخخیییییییییییییییییییییییییییییییییییی بالاخره فارغ شدم. بعد از ۴ سال بارداری دانشجویی و یدک کشیدن اسمش بالاخره به دنیا اومد این لیسانس به درد نخور. حالا تازه رسیدیم اول خط. پیر شدیم توی این دانشگاه. به قول یکی از دوستان: پیر شدیم و یکی بهمون نگفت بابا!!! دانشگاه و دانشجویی تموم شد. اما میدونم که حسرت روزای گذشته رو آینده زیاد میخورم. اما امیدوارم که ارشد قبول بشم که این دوران یکی دو سال دیگه هم ادامه داشته باشه. گرچه دیگه مثل دوران لیسانس نمیشه. دعا کنین برام. +نوشته شده درسه شنبه 28 مهر1388ساعت 22:14 توسط شب |
پ.ن: برای چی همه فکر میکنند که من دختر هستم؟؟! نه خیر عزیزان من. بنده باعرض معذرت پسر هستم! +نوشته شده درجمعه 15 خرداد1388ساعت 23:44 توسط شب | سالهاست یه طرح فوق محرمانه داره اجرا میشه و اون بالا بردن آستانه ی تحریک پذیریه مردمه. یعنی اینکه مردم رو بیخیال میکنن. به این صورت که انواع محرک ها رو به صورت متناوب و با شدتهای متغییره زیاد شونده به مردم نشون میدن و جو بیخیالی رو از رسانه ی ملی!!! ترویج میکنن به این ترتیب بعد از مدتی مردم نسبت به همه چی بی تفاوت میشن. البته این طرح مراحل دیگه ای هم داره. مثلا اینکه دقت کردین وقتی اتفاقی میافته که مردم یه کمی شاکی میشن بلا فاصله قیمت یه چیزی میره بالا یا یه قانون تصویب میشه که فقط کاربردش گ...دن ملته شریفه ایرانه یا یه جایی میترکه یا یه اتوبوسی حاوی دانش اموز یا نویسنده یا... چپ میکنه و...؟!!! تمام این عوامل باعث میشه که وقتی خبری شنیدید که یه کم خواست این رگه قلمبه بشه نا خوداگاه به خاطر اینکه قبلا در موارد مشابه بالافاصله دچار یه استرس ( مثه اونایی که گفتم) شدین میرید به سمت بیخیالی و این حرفا و دیگه هیچ محرکی تحریکتون نمیکنه. این یه قانون توی زیست شناسی و روانشناسیه. یکی دیگه از موارد طرح اعتیاد هست. البته تا اسم اعتیاد میاد همه به فکر تریاک و هرویین و کراک و... میافتن. ولی فقط اعتیاد اینها نیست. توی این طرح باید همه افرا جامعه بخصوص قشر جوان و تحصیل کرده!!! به یه چیزی معتاد بشن که قدرت مخالفت و اعتراض رو از دست بدن و در کل برن به سمت همون بیخیالی. این اعتیاد در درجه ی اول مواد مخدر سپس سیگار و قلیون والکل و بعد موارد دیگه ای مثه اعتیاد به دختر بازی! اعتیاد به اس ام اس بازی! اعتیاد به چت!اعتیاد به فوتبال! اعتیاد به جومونگ و سوسانو!!! اعتیاد به خود آرایی! اعتیاد به خوراکی و..... هر کدوم از این موارد دارای نقش موثر ولی غیر قابل دیدن هستند که باعث سوق ملت به سمت بیخیالی میشن. یکی دیگه از موارد طرح تولید فزاینده ی تحصیل کرده های بیسواده. با توجه به نظام آموزشیه جالبی که داریم ملاک سواد و کارایی یه نفر نمره ای هست که ایشون در یک درس میگیره!!! و به همین دلیل تمام افراد محترم دانش آموز دانش پژوه و دانشجو سعی و تلاششون فقط گرفتن نمره قبولی هست و بس و بهترین راه کسب این مهم استفاده از روش حفظ کردن در شب امتحانه که تمام درس در حافظه ی کوتاه مدت ذخیره میشه و بعد از امتحان این مخ کاملا پاک و دست نخورده مثه روز اول باقی میمونه. و نتیجه اش میشه یک ملت تحصیل کرده و بیسواد که قدرت اظهار نظر ندارن. تمام موارد بالا به اضافه ی موارد ناشناخته دیگه میشه اینه که هستیم و هر روز بیشتر میشیم! یه ملت بی بخار و افسرده و معتاد و بیسواد که مثل اسب فرمانپذیر هستن. حالا میل خودتونه. میتونید جزو اکثر گوسفندای جامعه باشین که با بیخیالی زندگی رو طی میکنن و راضین یا جزو معدود انسانایی که میفهمن و درک میکنن.
+نوشته شده درجمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 17:22 توسط شب | دیروز بیست و چهارمین سالگرد بدترین اتفاق عمرم بود. این بد بختیه بزرگ رو به همه ی دوستان و آشنایان و اقوام و نیز خودم تسلیت عرض میکنم.
+نوشته شده دردوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 20:9 توسط شب |
وباز هم تنهایی... +نوشته شده درپنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 23:37 توسط شب | امسال هم با تموم خاطرات خوب!! و بدش تا یکی دو ساعت دیگه تموم میشه و میره توی گذشته. نمیدونم این تحویل سال و سال جدید باید خوشحالم کنه یا ناراحت!! ولی امسال سعی میکنم خودمو کمی تغییر بدم. باید سعی کنم وبیخیال بودن رو یادبگیرم گرچه امسال نسبت به پارسال خیلی چیزا عوض شده. امیدوارم که همه ی دوستان هم امسال سال خوبی رو شروع کنن و از زندگیشون تو این سال جدید لذت ببرن. امسال هم که سال گاوه انگار. ببینیم این اقا گاوه چه گلی به سرمون میزنه امسال.
+نوشته شده درجمعه 30 اسفند1387ساعت 12:59 توسط شب | نمیدونم چرا حالم یه جوریه. نمیدونم چمه شاید مریضم شاید سرما خوردم شاید... ولی نه!!! خیلی وقته که ننوشتم. دوست دام بنویسم ولی دست و دلم به نوشتن نمیره. شایدم نمیدنم از چی باید بنویسم.دیگه چیزی واسه گفتن ندارم. خیلی وقت پیش بود که یه دوستی داشت یه اس ام اس رو میخوند و اون اس ام اس این بود((آدم مثل یه کتابه. نباید برگای این کتاب رو سریع ورق زد تا همیشه حرفی واسه گفتن داشته باشی)) حالا من فکر میکنم که دیگه تموم شدم نمیدنم تا حالا کسی این حس رو داشته یا نه! نمیدونم بهش چی میگن یا باید چیکار کنم. فکر میکنم که تا الان هم زیادی بین کتابایی بودم که هنوز حرفای زیادی واسه گفتن دارن بودم.اما کاری از دستم بر نمیاد. وقتی آدمایی رو میبینم که اینقدر شادن و از ته دل میخندن خیلی لذت میبرم اما دارم توی دنیای مرده ها زندگی( همون مردگی) میکنم. همه ناراحت عصبی با کینه های قدیمی و زخمهای چرکی و کرم زده که بعد از سالها هوز التیام پیدا نکرده. یه زندگیه یکنواخت و سرد و آینده ای مبهم و ترسناک. تنها چیزی که واسم مونده تعدای خاطره هست که سعی میکنم با چنگ و دندون نگهشون دارم تا حداقل این تنها شمعی که توی این کویر سرد و ترسناک و باد آلود دستمه خاموش نشه چون شاید این تنها امید من واسه زنده موندن باشه. ولی خب دیگه واسه همین هست که بهم میگن که چرا اینقدر کهنه و خاطره پرستم!!! من تمام تلاشمو کردم که بتونم عوض بشم مثله سالهای خیلی دور خوشحال و بیخیال باشم اما نشد. حالا دنبال یه راه میگردم... +نوشته شده دردوشنبه 19 اسفند1387ساعت 19:9 توسط شب | |
I write for myself پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من درد و دلهای قبلی دی 1388 آبان 1388 مهر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 طراح قالب |